بوی بارون
...آه دل...اگه دریایی باشه...کسایی که میان به این دریا.....یا رد میشن یا غرق...کسی به ساحل نمیاد....
سلام.... به همه دوستای خوبم... به همه شمایی که تو این چند وقت که نبودمم هم برام نظر گذاشتید... از همتون ممنونم.... قرار بود برای تولد 26 سالگیم.... یه پست توپ و عالی بزنم... چون .... ولی نشد... خسته شدم.... خیلی خسته.... هر کسی تو زندگیش یه جاهایی کم میاره... ولی دوباره با گذر رمان زخم ها و خستگی هاش التیام پیدا میکنه و به روال عادی بر میگرده... اما... بعضی درد ها و غم ها و غصه ها... درمونی نداره... یه شاخه گل که بشکنه دیگه درست نمیشه... بعضی وقتها تو زندگی خیلی از ادم ها دل شون جوری مشکنه که دیگه درست بشو نیست... حتی گذر زمان به جای بهتر کردنش بدترش میکنه... سخت ترین چیز انتظار...هم که باشه دیگه بدتر...خیلی سخته...خیلی... دوست داشتن...عشق...محبت...همه اینها هم یه جور انتظاره... انتظاری برای درک متقابلش... اما من خسته شدم دیگه باور کنین...نه از عشقم... نه از انتظارش...نه از دوشت داشتنم.. نه... از این همه مشکل...از این همه نه شنیدن...و سنگ ها و چاه های روبه روم..که تمومی نداره... خیلی سخته...خیلی... باز هم میگم خدا....خدا ... خدا... خدا یا کمکم کن...کم نیارم...خدایا کمکم کن...خودت بهتر از هر کسی میدونی که... چشم امیدم به تو ه و بس... پس تنهام نذار.... خیلی وقته که میخوام وبلاگ رو به روزش کنم و با موضوعاتی جدید جدید... پس منتظر باشید... 25 ساله شدم................. ...............خدا یا شکر که زنده ایم........ .....نه برای برای زنده بودن........................... ................................. بلکه برای احساس قشنگ زندگی کردن......... انتظار داری خدا کمکت کنه...! چرا وقتی حتی تنها ترین کسی که توی دنیا داری بهت اعتماد نداره....... انتظار داری خدا کمکت کنه...! چرا وقتی توی سخت ترین شرایط و لحظه زندگیت تنها ترین کسی که توی این دنیا داری به جای اینکه حمایتت کنه درست طرف مقابلته.... انتظار داری خدا کمکت کنه...! چرا این همه وقت بهش عشق میورزی...چون بهت عشق ورزیده.... چرا این همه وقت دوستش داری.....چون دوست داشته.... چرا این همه وقت تنها ترین کسی که تو زندگیت بوده .....چون تنها ترین کسی بودی که تو زندگیش بودی... اما باز هم میخواد امتحانت کنه.... اولش میفهمی که کار خودشه....اما مجبور میشی....اون هم به خاطر پست ترین چیز دنیا....آره پول ... با علم به بی ارزشیش...اما مجبوری...چون نمیخوای دستت جلوی کسه دیگه ای دراز بشه....به این امتحان تن میدی... ولی حاضر به قبول کردنش نیست.....که تنها دلیلت همین بوده و بس...... چرا از خدا کمک میخوای...تو توی این امتحان با علم به این که کار خودش بوده شکست خوردی.... مقصر توی....نه هیچ کس دیگه...چون مجبور بودی... آره اجبار..... اجبار به این که نمی خواستی به خاطر پول تنها ارتباطی که با همه عشق و زندگیت داشتی قطع بشه.... مگه اون کسی که به خاطر گرسنگی بچه های کوچیکش دست به دزدی میزنه دزده...! نه اون دزد نیست...اون با این آبرو ریزی میخواسته آبروی خودش و بزرگی و پدری که بچه هاش ازش ساخته بودند....حفظ کنه.... اما بچه هاش تا آخر عمر اونو...دزد میدونن و مایه سر افکندگی خودشون....چرا خدا...... خدایا چرا......! من پدر نبودم....اما آبرو که داشتم...فرزند گرسنه ای نداشتم...اما نمی خواستم تنها ارتباطی هم که با تنها کسی که دوستش دارم قطع بشه مجبور به این کار شدم.... خدایا ...منم محکومم.... اون پدر به بچه هاش نگفت میره دزدی....منم نگفتم....اما بهشون گفت که دیگه نرن از اون نونوایی نون بخرن.... خدایا منم گفتم...که چرا و به چه دلیل..... خدایا منم محکومم......خدایا.... دیگه نمیتونم.....خدا دوباره امروز بارون بارون بارون بارون بارید.... و من دیدمش ..... لمسش کردم........ حسش کردم........ اونو با تمام وجودم در آغوش گرفتم...... بهش گفتم " دوست دارم..." و اون فقط نگام کرد..... خدایا دوست بدار دلی را که دلی را تا سر حد بی دلی دوست دارد... سلام... امروز 24 ساله شدم... خدا میدونه که تا سال دیگه زنده هستم یا نه... اما زندگی با همه بالا و پایین هاش ... لذتی داره که اگه فقط یه لحظه بتونی از دست دادنشو تجربه کنی میفهمی چقدر شیرینه.. حتی اگه تو تمام لحظه هات یه منتظر باشی... منتظر روزی که برگرده پیشت... کاش تو تمام لحظه هایی که نگاهت همچون همنواز تمامی لحظه هایم کنارم بود میتونستم بگم وقتی نباشی تمومه واسم دنیا اما هر بارم که گوشه ای و به بهونه ای خواستم تلنگری از هیاهوی این دل سراسر بارونی رو بهت بگم... فقط خنده روی لبهام و که تزیینی برای گم کردن درد این جزیره تنهایی هام بود رو میددی و به مزحکه میگرفتی بازی عشقی رو که در هر لحظه از لحظه های بی تو بودنم شروع به ساختن بهشتی که با تو اومدنت برای همیشه و حالایی که به انتظار برگشتنتم هنوز هم... کاش میدونستم فردایی هم هست که تمام زیبایی ها و قشنگی با هم بودنمون رو نشون کرده که تو یه چشم به هم زدنی به راحتی شکارش کنه و منو تو تمام این مدت فقط با تمام خاطرات تو و با تو بودنم و فقط یک سوال تنها بزاره.... اون سوال هم چیزی نیست جز... چرا....! و به کدامین گناه....! کاش که فقط یادی کنی از این دل طوفان زده بارونی.... که هنوز هم به یادت زنده ام.... نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو ... نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خومب زندگیمو... چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن... وسط قصه میشه سر به سر من میزارن... تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن... میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم ... میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه ....... تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی .... میتونم درست کنم ترس و دلواپسی میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم ..... میتونم پشت دل ها قایم بشم کمین کنم ولی با همه این حرفا باز منم مثل اونهام ... یه دروغگو میشم همیشه ورد زبونهام... یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم ... با چه تیری اونی که دوستش دارم و شکار کنم... توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره... 




| Design By : Pars Skin |














